دوشنبه 29 مهر 1387
نوع مطلب :
در رویا هایم دیدم كه با خدا گفتگو میكنم
خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو كنی
در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا خندید :وقت من بی نهایت است
در ذهنت چیست دكه كه میخواهی از من بپرسی
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد.
خدا پاسخ داد كودكیشان اینكه آنان از كودكیشان خسته می شوند
و بعد دو باره پس از مدتها آرزو می كنند كه كودك باشند.
:اینكه آنها سلامتی خود را از دست میدهند
تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند، اینكه با اضطراب به آینده مینگرند
و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال زندگی می كنند نه در آینده:::
اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه هرگز نمی میرند ..
و به گونهای می میرند كه گویی هرگز زنگی نكرده اند..
دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سكوت كردیم و من
دوباره پرسیدم به عنوان یك پدر ، می خواهی كدام یك از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟
او گفت كه آنها بیا موزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه
عاشقشان باشند همه كاری كه آنها می توانند بكنند این است كه
،اجازه دهند كه خو دشان دوست داشته باشند